.
.
وقتى اوضاع رو به راه نباشد؛
همهى تلاشها براى «نوشتن» به بنبست مىرسد!
جمعه بود؛ كارهايم را جوري دسته بندي كردم تا ميان تمام گرفتاريهاي انتخاباتي، به ديدار چند تن از رفقاي وبلاگي برسم. وعدهي ديدار محقق شد، حوالي عصر بود كه از هم جدا شديم و من سرگردان در حياط ِ مصلا، تمام تمركزم را گذاشته بودم روي پيدا كردن ِ صندوق رأي گيري.. محل اخذ رأي از چشمانم پنهان مانده بود. از رهگذري سوال كردم ولي با لبخند متلكبارش نااميدم كرد؛ قبل از سوال اگر كمي بررسياش كرده بودم متوجه ميشدم كه آبي از او گرم نميشود.. تلفنش زنگ خورد مشغول مكالمه كه شد آشنا به نظرم آمد بيشتر براندازش كردم با تمام تغييرات؛ شناختماش اصلاً كراوات مناسبش نبود خوشسليقهتر، فرضش ميكردم. تلفنش كه تمام شد گفت هنوز سوالي داري كه ايستادهاي..؟ با لبخند گفتم: خاطرتان نيست من يك زماني شاگرد شما بودم! طول كشيد تا چهرهيتان را ريكاوري كنم. خيلي جالب و صريح گفت: «خاك بر سرت! شاگرد من بودي و الآن دنبال صندوق ِ رأيي؟» بدون آنكه منتظر جوابم بماند با كش و قوس ِ مصيبتزدهاي پرسيد: حالا كجا سعادت ِ شاگرديم را داشتي؟ گفتم: سال فلان، مدرسهي فلان، معلم تست ِ پيشدانشگاهي ِ فلسفه و منطقم بوديد! مكرراً سرش را به نشانهي تأسف تكان داد و با لبخند گفت: حيف از وقتي كه من براي آموزش ِ امثال ِ تو گذاشتم. بعد پرسيد حالا به كدام گروه رأي ميدهي؟ ليست ِ پايداري را نشاني دادم! حسابي آمپرش بالا رفته بود اما انقدر ديدنش، خوشحالم كرده بود كه دلم نميآمد بحث انتخابات را ادامه دهم. فقط محض ِ عجلهاي كه داشتم گفتم استاد اجازهي مرخصي دهيد وقت براي رأي دادن، تنگ است. با گوشي ِ موبايلش چند ضربه به شقيقهام زد و گفت: حسابي از دست رفتي ناراحت شدهم شاگرد خوبي بودي: )
مـطهرى
توكلى
باهنر
مـحجوب
با اينكه تقريباً بُردشان قطعى بود؛ اما از بعد از اعلام نتايج، خستگى؛ توى تنم جا خوش كرد!
روي ويلچر نشسته بود، و به آرامي چرخهايش را حركت ميداد؛ مستقيم نگاهش نميكردم اما حُزنِ گريههايش، حال ِ مرا هم منقلب كرده بود. قطرههاي گلاب را روي مزار شهيد، سُر دادم و با دست محتواي معطر ِ توي شيشه را روي سنگ ِ مشكي و غبار زدهي مقابلم پخش كردم. مشغول ِ زيارت ِ شهداي عرفه بود هنوز هم مستقيم نگاهش نميكردم اما سنگيني ِ نگاهش چشمهاي مرا، به سمتِ خودش بُرد.. ارتعاش ِ شانههايش عجيب نبود.. بغضش تمامي نداشت. نوبت ِ زيارتش به «سعيد» رسيد، وقتي كه رُزها را يكي در ميان پر پر ميكردم آرام و با حوصله دستهايم را مشايعت ميكرد! شكلات تعارفش كردم؛ برنداشت! با لبخند تلخي گفتم: نمك ندارد؛ خيرات ِ شهيد هم حلال ِ حلال است خيالتان جمع! چهرهاش در هم رفت و بعدش يك مشت از شكلاتها را برداشت و گفت: "اين هم براي اينكه متلك بارمان نكني!" با شرمندگي گفتم قصد جسارت نداشتم، خنديد و گفت: "دشمن يكبار قصد جسارت داشت پاهايمان را داديم، شما كه از خودمان هستيد قصد جسارت هم داشته باشي حرفي نيست". با همان بغض ِ محزونش گفت: "مدتهاست بليطمان را برگشت زدهاند" به مفاتيح ِ توي دستهايم اشارهاي كرد، التماس دعا گفت و به كمك جواني از قطعهي29 دور شد.. چندهفته بعد وقتي مثل هر پنجشنبه دست به دامان ِ قطعهي29 شده بودم؛ ميان رفت و آمدها، همان جوان ِ همراه ِ آن جانباز، نگاهِ آشناي مرا شناخت و جلو آمد با اشك، فاتحهاي خواند و اعلاميهاي نشانم داد و گفت: عموي ما هم رفت! ديگر بليطش برگشت نخورد. بدنم يخ كرده بود اينبار شانههايِ من هم مثل شانههاي آن روز ِ او، ميلرزيد..
مشغول فوروارد پيامك ِ فاطميه هستم، سوز ِ نوحهخواني؛ نگاهم را مجذوب ِ صفحهي تلوزيون ميكند، عزاداري ِ بيت ِ رهبري ِ سال ِ گذشته درحال ِ پخش است، گُر ميگيرد چشمهايم از تك تك ِ كلماتي كه بر زبان ِ ميثم مطيعي روانه ميگردد.. عجيب دلم گرفته است، هواي اتاق، مزاحم ِ آسودگي ِ من است، به حياط ميروم زير باران همه چيز خوشايندتر ميشود اما.. تُناژ بلند و مبتذل ِ آهنگ ِ منزل ِ همسايه، حسّم را به گند ميكشد.. يادم ميافتد اين همسايه سُنيست.. دلم انگار بيشتر ميشكند!
حالم خيلي بد است، به سفارش بزرگواري مينشينم اينجا روي صندلي پشت ِ سيستمي كه چند روزيست هواي مجازياش حالم را به هم زده است.. مينشينم تا شايد چند كلمهاي برود روي پست ِ جديد. اما.. هرچقدر هم كه دكمههاي كيبرد با اعصاب خراب من همخواني داشته باشد نميتواند دردهاي پراكنده را به صفحهي وُرد بكشاند. دردهاي مفصلي كه حوصله ميخواهد نوشتناش.. مشغول تايپ شده اما بَك اسپيس آخرين كليديست كه پناهندهاش ميشوم! نميشود.. شدهام مصداق بارز شعر «زبانم در دهان ِ باز بستهست» كانكت ميشوم با كسالت محض مطالب دوستان را ميآورم «من در ميان جمع و دلم جاي ديگريست» تنها عنواني ميشود كه رويش كليك ميكنم.. رضيزاده هم حال خوبي ندارد انگار.. همذات پنداري ميكنم با مطلباش اما؛ دوباره آن حسّ خراب به هم ميريزدم! سيد ِ عزيز.. بگذار بچههاي اتاق ِ شما، بيحيايي ِ اكسپريا را به رخ هم بكشند و بوي غليظ قليان و صداي تختهبازيشان تا حدّ مرگ كلافهات كند، بگذار يادشان برود اصلاً فاطميه يعني چه! بگذار توي دنياي كوچك و كدر نفسانياتشان بمانند اينها خيلي بهتر است از امثال من! همچون مني كه امكان ندارد عزاي مادرم از يادم برود و خيلي پيشتر از تاريخش سياه پوش ميشوم. مني كه اكسپريايي براي بيحيايي ندارم و اگر هم دلم هواي شنيدن ِ چيزي ميكند فقط مداحي پلي ميكنم از ليست ِ قديمي ِ نوكيا! مني كه نه تخته نه ورق و نه قليان ميكشم حتي.. اما آن روي ِ سكهام شعلههاي جهنم را به انتظارم نشانده است.. سيد! خيالت جمع! آنها شرف دارند به من.. مني كه از فاطميه هم شرم نميكنم و آبرو بردهام از چادر خاكي ِ مادرم..
رفـقا!
ما كه انقدر هرزگي ِ مدرن تجربه ميكنيم؛
«مرد» باشيم! چادرها را به كنار انداخته و با يك تيغ، ريشي كه به گندش كشيدهايم را دور بيندازيم..
صبح ِ اين سهشنبهام را اختصاص دادم به خريد يك بليط و تماشاي سياسيترين فيلم سينماي ايران! بعد از تماشاي فيلم به اين جمله ايمان آوردم كه هزار صفحه كتاب، كار يك سكانس تأثير گذار را نميكند؛ و بدون اغراق با سيد باقر نبوي موافقم در انتخاب ِ صفت ِ «فيلم ِ رستگار شده» براي "قلادههاي طلا". قلادههاي طلا يك كار فوق العاده و بينقص نبود اما اشكالات ِ فيلم در ميان خوبيها به قدري كمرنگ بود كه ضربهي مهلكي به پيكرهي فيلم وارد نكرد و با تمام پستي بلنديها يك اكشن ِ آبرومند و جذاب سياسي از آب در آمد كه به نظر من درصد زيادي از اين جذابيت، مديون ِ نوآوريهاي ابوالقاسم ِ طالبيست كه براي اولين بار در سينما تجربه شد. سرعت ِ روايت ِ فيلم سريع است آنقدري كه مثلاً به اندازهي يك سايلنت كردن ِ گوشي، صحنههاي مهمي از دست ميرود. اين سرعت ِ زياد تا آخرين سكانسهاي فيلم ادامه داشت به نحوي كه با اتمام فيلم و روشن شدن ِ چراغهاي سالن، كسي بلافاصله صندلياش را ترك نكرد و چهرهها غرق ِ فضاي فيلم مانده بودند.
يكي از نقصهايي كه هركسي را متوجه ميكند گسترهي وسيع ِ اتفاقات بود كه در فيلم ِ نزديك به دو ساعت ِ قلادههاي طلا جا نميگرفت، حرفهاي طالبي براي به تصوير كشيده شدن، بسيار بود اما كمبود وقت مانع ِ تحقق ِ تمام خواستههاي طالبي شد. نقص ِ ديگر فيلم؛ جمع شدن ِ گروهكهاي مختلف ضد انقلاب در "يك" خانهي تيمي بود كه ديالوگهاي شعارياش كمي كسل كننده به نظر ميرسيد و انتخاب ِ ضعيف ِ بازيگر در اين بخش از فيلم، تا حدودي به اثر ضربه وارد كرد اما نه آنقدري كه كلافهات كند. از قوتهاي فيلم ميتوان از به تصوير كشيدن ِ حوادث ِ پايگاه ِ بسيج ِ مقداد حرف زد كه به خوبي جزئيات ِ آن روزهاي سال88 را تداعي كرد. قوت ِ ديگر فيلم مطرح كردن ِ بحث ِ شهداي فتنه بود كه وقتي در ميان ِ اغتشاشات، كسي كشته ميشد افراد بدون توجه به نوع ِ كشته شدنش، او را روي دست بالا برده و شعار "ميكشم ميكشم آنكه برادرم كشت" را فرياد ميكردند. طالبي با ساختن ِ اين فيلم ثابت كرد كه چطور ميشود بيتعارف براي روشن شدن ِ واقعيت؛ با صراحت و يك روايت ِ منصفانه، اثري جذاب و توضيحدهنده ارائه داد.
ديگر وبلاگها: قـلادههـاي رنـگارنگ . . The Golden Collars . . توصيه ميشود: «حاشيههاي قلادهي طلا»
فيلمي براي آينده . . يك زلزلهي سياسي . . آژانس طلائي، قلادههاي شيشهاي
ما اگر نخواهيم اين جناب ضرغامي دستپخت ِ جديد ِ نوروزي تحويلمان دهد؛ بايد دردمان را دقيقاً به كجا بگوييم؟!! آن از برنامهي زندهي شب ِ تحويل ِ سال، كه پنجاههزار تا بازيگر و خواننده با كلي فيگور رسانهاي ميآمدند و هركدامشان هم كه انگار توي گلويشان مانده بود نفري يك جمله به اصغر فرهادي در ميدادند و در لفافه ريز و درشت نثار دستگاه مملكتي ميكردند! اين هم از فيلمهاي سينمايي ِ جذابي(!) كه آدم دلش ميخواهد بالا بياورد روي رسانهي مملكتش.. مُلك ِ سليمان پخش ميشود و نواهاي زنانه از روي فيلم سانسور ميشود كه هركس فيلم را ديده باشد ميداند تمام صحنههاي حزنآلود، روي اين نواها بسته شده است، اما از سمتي ديگر با پخش ِ سهبارهي "ورود آقايان ممنوع" مواجه ميشويم كه حذف ِ صحنههايي كه بايد، يكي در ميان در داده شده و سيستم سانسورش به درد عمهيشان ميخورد! حالا خبر پخش ِ "به رنگ ارغوان" -شاهكار حاتميكيا- حالمان را اساساً جا آورد. خب يك نفر بيايد بگويد آيا توي اين سازمان نظارتي هم هست؟ اگر هست اصلاً چطور مديريت ميشود؟!!! چرا تكليف هيچكس و هيچچيز در صدا و سيما با خودش مشخص نيست؟! انگار چارچوبها نه روي يكسري ضوابط ِ مشخص كه بر اِعمال ِ سلايق ِ شخصي ِ افراد شكل گرفتهاند..